تبليغاتX
سحر

سحر

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست .......

سقا و کوزه...
نویسنده : مهدی - ساعت 9:40 قبل از ظهر روز دوشنبه پانزدهم فروردین 1390
 

یک سقا در هند، دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابر این ، کوزه سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب می رساند، ولی کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.

به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد. موفقیت در رسیدن به هدفی که برای آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.

بعد از دوسال، روزی در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت: "من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم"

سقا پرسید : "چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟"

کوزه گفت:
"در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت، باعث نشت آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شد. به همین خاطر، تو با همه تلاشی که می کردی، به نتیجه مطلوب نرسیدی"

سقادلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت: "از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی"

در حین بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی از آب، نشت کرده بود. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی کرد.

سقا گفت:
" من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در کناره راه، گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دوسال، من با این گلها خانه اربابم را تزئین کرده ام. بی وجود تو، خانه ارباب تا این حد زیبا نمی شد."

همیشه همه چیز همانطور که ما به آن می نگریم نیست...

                                                                           پس زود قضاوت نکنید...


 
 

دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم...
نویسنده : مهدی - ساعت 8:40 قبل از ظهر روز دوشنبه هجدهم بهمن 1389
 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»


 کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند.
بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: …
«ببخشین خانم! شما پولدارین »

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم....

...تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست...


 
 

عشق برای تمام عمر...
نویسنده : مهدی - ساعت 8:28 قبل از ظهر روز دوشنبه هجدهم بهمن 1389
 

post thumbnail

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت اورا به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باش”
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است…!

...تاخداهست جایی برای ناامیدی نیست...


 
 

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)
نویسنده : مهدی - ساعت 4:4 بعد از ظهر روز چهارشنبه هفدهم آذر 1389
 

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین...

 هر روز از دهه اول ماه محرم ...

روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام

روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( وروديه )

روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام

روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام

 

روز پنجم محرم : اصحاب  و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام

 

روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام

 

روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام

 

روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام

 

روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام

 

روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليها السلام و شام غريبان

 

 

...التماس دعا...


 
 

نامه غضنفر از آلمان...
نویسنده : مهدی - ساعت 8:31 قبل از ظهر روز چهارشنبه دهم آذر 1389
 
روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها می کنه
خلاصه
همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟
غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....
همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!
غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟
خلاصه
غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


شما فهمیدید چی نوشته من که نفهمیدم؟
این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده
حال ترجمه از زبان همسرش
.
.
.
خط اول :حالت چه طوره زن ؟
خط دوم :بچه ها چه طورن ؟
خط سوم : مادرت چه طوره ؟
خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!
خط پنجم : فقط برگردم خونه....
خط ششم : می کشمت  
 
   خط هفتم :غضنفر از آلمان...

 
 

برای تازه شدن هرگز دیر نیست ....
نویسنده : مهدی - ساعت 9:17 قبل از ظهر روز پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389
 

دوست دارم مانند کودکی در هوای او قدم بزنم.......فراموش کردم تمام گذشته را...بدیها و زشتیهارا... میخواهم مانند کودکان رهاباشم از قید این دنیا....بگذار بگویند کودک درونم بزرگ نشده..مهم نیست .من این کودک را دوست دارم......کودکی که هیچ وقت کینه ایی به دل نداره.....همه را دوست داره....و آنهایی را که به او بیشتر محبت میکنند و عشقشان از صمیم قلبشان است درک میکنه......کودک از هیچ کس کینه ایی به دل نمیگیره...لحظه ایی اشک میریزه و با یک بوسه و آغوش گرم فراموش میکنه تمام چیزهایی را که قبل از آن بوده.......و فراموش میکنه آنهارا برای همیشه..به عقب بر نمیگرده و دوباره آنهارا یادآوری نمیکنه.....بلکه رهاست رها از قید و بند این دنیا.....به خاطر همین در کنارش تو هم شاد میشوی....از وجودش لذت میبری.....و غرق میشوی در او بدون تفکر به هیچ چیزی جز او.....میخواهم من هم مانند او باشم.....رها...بیکینه...سرشار از عشق.....و محبتو ببخشم همه چیز را همه چیز را....و در الان زندگی کنم و دیگر هرگز به عقب برنگردم.....گذشته تمام شد ..دیگر هرگز بز نمیگرده.میخواهم حالم را سرشار از عشق کنم..سرشار از عشق..به دور از تفکرات دیگران.برداشت هاشان نسبت به من و یا............ میخواهم از امروز برای خودم زندگی کنم تنها برای خودم...دوست بدارم خودم را بیشتر از هرکس دیگه....

و من خدا را دارم....

برای تازه شدن هرگز دیر نیست ....و من تازه شدم....

و تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست...


 
 

من خـــدا را دارم ...
نویسنده : مهدی - ساعت 10:50 بعد از ظهر روز شنبه بیست و چهارم مهر 1389
 

من خـــدا را دارم

کولـــه بارم بر دوش

                  ســـفری می بایــد

                  ســـفری بی همــــراه   

                  گم شــدن تا تـــه تنهــــایی محــــض.

ســازکم با من گفــت:

         هـــر کجـــا لـــــرزیدی

         از سفــــر ترســـــیدی

         تو بگــــو از تــــهِ دل

                     من خــــدا را دارم

من و ســازم چنـــدیست کــــه فقــط با اوییـــم...

                                      .................................................................                                    

...تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست...


 
 

نیاز...
نویسنده : مهدی - ساعت 9:3 بعد از ظهر روز چهارشنبه چهاردهم مهر 1389
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پروردگارا... !

  •  مرا سه امر از درخواست به درگاهت منع میکند و محجوب می سازد و یک امر به درخواست از حضرتت دعوت میکند:
  •  یکی آنکه: تو مرا به طاعتت امر کردی و من کندی نمودم
  •  دیگر آنکه تو از گناهان مرا نهی کردی و من در پی انجام آن معاصی شتابان رفتم
  • و دیگر آنکه نعمت به من عطا فرمودی و من در شکر آن تقصیر کردم
  • اما آنچه مرا ترغیب بر مسئلت از تو می کند:
  • تفضل و لطف و کرم توست بر آنکه رو به درگاه تو آرد و با حسن ظن به درگاه رحمتت وارد شود چون هرچه تو احسان کنی همه صرف فضل و کرم است و هر نعمت که تو بخشی ابتدایی است نه پاداش اعمال ما...

تاخدا هست جایی برای ناامیدی نیست...


 
 

شهادت امام جعفرصادق (ع) تسلیت باد...
نویسنده : مهدی - ساعت 6:5 بعد از ظهر روز یکشنبه یازدهم مهر 1389
 
 

حاجت خواستن از مردم موجب سلب عزت و رفتن حیاء گردد.

امام صادق (ع)


 
 

إنّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْر...
نویسنده : مهدی - ساعت 5:59 بعد از ظهر روز یکشنبه هفتم شهریور 1389
 

بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیم

 به نام خداوند بخشنده و مهربان

 إنّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْر

ما این قرآن عظیم الشان را در شب قدر نازل کردیم

 وَ ما أدْراكَ ما لَیلَةُ الْقَدْر

و تو چه مى‏دانى شب قدر چیست؟

 لَیلَةُ القَدرِ خَیْرٌ مِنْ ألْفِ شَهْر

شب قدر از هزار ماه بهتر و بالاتر است

 تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرّوحُ فیها بِإذنِ رَبِّهِم مِنْ كُلِّ أمْر

در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان نازل مى‏شوند

 سلامٌ هِیَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْر

این شب رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه

..........................................................................................

تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست...

التماس دعا...


 
 

رمضان...
نویسنده : مهدی - ساعت 3:43 بعد از ظهر روز سه شنبه نوزدهم مرداد 1389
 

مژده ای دل که مبارک رمضان باز آمد

آنچه معشوقه دل بود همان باز آمد

مقدمش بر همه مردم در رحمت بگشاد

روشنی بخش دل تیره دلان باز آمد

ماه مهمانی پر شور خدای ازلی

سوی خوان نعمش دعوتمان باز آمد

روزه داران همگی عاشق و شیدایی او

ماه اخلاص و صفای دل و جان باز آمد


 
 

عشق یا وفاداری...؟
نویسنده : مهدی - ساعت 8:53 بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و دوم تیر 1389
 
 

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که  هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

 پس از لحظاتی قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

 

                                     تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست...


 
 

لیلة الرغائب (شب آرزوها)...
نویسنده : مهدی - ساعت 6:28 بعد از ظهر روز پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389
 

بسم الله...

شب آرزوهای بر آورده نشده.......
شب دلهایی که لحظه شماری کردند....
برای.....
لحظه های آسمونی........
لحظه های آسمونیتون داره شروع میشه ......
همین حالا تا آسمون هفتم رو چک کن......
و توی این شبه که زیارت نامه عشاق امضا میشه....
پس یه کاری کنیم که جا نمونیم .......
از ضیافت عشق.........
توی این شب باید بهش بگی..........
مهربون عاشق ! اومدم که جبران کنم....
دلم رو به احترام چشمای نگران آقام حیای حضور ببخش......
و بدونیم که بی ذوب شدن ناب شدن ممکن نیست!
.....................................................................................
خدایا تقدیر مرا خیر بنویس
آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم
و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم
..............................................................................
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد
................................................................................
(التماس دعا)
 
 
تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست...

 
 

مدیریت زمان
نویسنده : مهدی - ساعت 8:58 بعد از ظهر روز یکشنبه نهم خرداد 1389
 

چكیده:

یكی از اصول مهم مدیریت زمان اصل 20 - 80 است، یعنی از %20 زمان برای انجام %80 كارهایت استفاده كن. موفقیت در مدیریت صحیح زمان وابسته به تشخیص كارهای مهم است. در این مقاله قصد داریم تا تعدادی از راهكارهای مدیریت زمان را به شما معرفی كنیم.


از نظر مدیریت زمان كارها به چند دسته تقسیم می شوند:

۱- كارهای مهم و فوری: این كارها خود به خود انجام می گیرد.
۲- كارهای مهم و غیر فوری: این دسته كارهایی هستند كه افراد موفق و ناموفق را از هم جدا می كنند و معمولا افراد ناموفق آن را به تعویق می اندازند.
۳- كارهای فوری و غیر مهم: این كارها در جهت اهداف انسان نیستند اما انجام می شود.
۴- كارهای كم اهمیت و غیر ضروری: بعضی افراد به خاطر ناتوانی در انجام كارهای مهم و فوری ( گاهی برای تفنن و گاهی برای فرار از تمركز حواس ) خود را به این كارها سرگرم می كنند.


موفقیت در مدیریت صحیح زمان وابسته به انتخاب بین كارهای مهم و غیر مهم است، پس برای موفقیت تحصیلی:
۱- از كارهای غیر مهم صرف نظر كنید
۲- كارها را اولویت بندی كنید.
۳- راهزنان وقت را بشناسید.
۴- راههای ایجاد وقت را یاد بگیرید.


راهزنان وقت:

۱- صحبتهای كم اهمیت
۲- میهمانان ناخوانده
۳- مطالعه مطالب كم اهمیت و غیرضروری
۴- روشهای غیر صحیح و عادات نادرست مطالعه
۵- تلفنهای مزاحم و غیر ضروری
۶- نداشتن انضباط كاری
۷- سستی و بی ارادگی در تصمیم گیری
۸- دوباره كاری
۹- ناتوانی " نه " گفتن به خواسته‌های نابجا
۱۰ - نداشتن تمركز حواس
۱۱- عادت امروز و فردا كردن
۱۲- ترس از شكست

راههای ایجاد وقت:
۱- زنده كردن وقت مرده ( مثل زمانهایی كه در انتظار هستیم، زمانی كه در اتوبوس می گذرد و ... )
2- انجام كارها به طور همزمان
3- تنظیم كردن وقت خواب
4- كنترل بیشتر روی وقت تفریح
5- نه گفتن به درخواست‌های غیر مهم
6- عقب انداختن كارهای غیر مهم



 
 

طالع بینی ازدواج...
نویسنده : مهدی - ساعت 8:44 بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389
 

زن متولد شهريور

 زن متولد شهريور ماه بسيار احساساتي، بي ريا و تزوير خوش قلب، خواستار عشق حقيقي و وفادار به همسر و خانواده است. 

مرد متولد مرداد

مرد متولد مرداد يك شير ژيان و سركش، يك عاشق پاكباز، يك دوست واقعي و يك پدر نمونه است.


 
ادامه مطلب...
 

ایام فاطمیه...
نویسنده : مهدی - ساعت 10:29 بعد از ظهر روز یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389
 

شهادت جانگداز بانوي بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) بر تمامي مسلمين جهان تسليت باد...

            


 
 

بابای بارون...
نویسنده : مهدی - ساعت 11:3 بعد از ظهر روز سه شنبه هفدهم فروردین 1389
 

بده دستاتو به دستم
تا با هم كلبه بسازیم
كلبه ای پر از من و تو
از من و تو ما بسازیم
دور بشیم از همه مردم
واسه درد هم بمیریم
با ستاره ها بخوابیم
با ترانه جون بگیریم
کلبه ای اندازه ی عشق
باغچه ای و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم
مثل لیلا، مثل مجنون
تو بشی مادر گلها
من بشم بابای بارون
من واسه تو واسه من
كلبه ای می خوام كه تو باغچش پر باشه از یاسمن
حیاطشم، سرتاسرش باشه چمن
فقط واسه تو واسه من
تو كلبمون خدا باشه
خوشبختی مون قد تموم آسمون
صاف و بی انتها باشه
کلبه ای اندازه ی عشق
باغچه ای و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم
مثل لیلا، مثل مجنون
تو بشی مادر گلها
من بشم بابای بارون
بده دستاتو به دستم
تا با هم كلبه بسازیم
كلبه ای پر از من و تو
از من و تو ما بسازیم
دور بشیم از همه مردم
واسه درد هم بمیریم
با ستاره ها بخوابیم
با ترانه جون بگیریم
كلبه ای اندازه عشق
باغچه ای و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم
مثل لیلا، مثل مجنون
تو بشی مادر گلها
من بشم بابای بارون

تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست...


 
 

من که هستم...!؟
نویسنده : مهدی - ساعت 11:13 بعد از ظهر روز یکشنبه دوم اسفند 1388
 

اهل نا كجا آبادم .داني كه كجاست؟
پشت آن چشمه ي سرد پشت ديوار بلند
پشت ان شهر كه انگار به ما مينگرد
بگذريم ...
حرفه ام عاشقي و مي خواري است
نه از آن مي كه همه مي زدگان مي نوشند
من از آن لعل شرابي كه طهور است عجب مي نوشم
روزگارم خوب است
ساده مي انديشم
ساده هم مي گويم
ولي افسوس كسي درك همين ساده ندارد انگار
بگذريم مي گفتم
كنيه ام رند و لقب عاشق مست
قبله ام ابروي يار...
من نميدانم اين همه بحث و جدل بر سر چيست؟
يكي از نان ميگويد يكي هر روز پي نام ولقب
و چه كوتاه است همين فاصله ي آمدن و رفتن ما
مثل يك پلك زدن و شايد كمتر
و ببين خلق عجب غافل و سرگردانند...

تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست...


 
 

و خدا...مثل هیچکس...
نویسنده : مهدی - ساعت 10:51 بعد از ظهر روز پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
 

گل رز

همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و...

تو بگی آره تمومه ...

همین که اول و آخر تو هستی...

به محتاج تو محتاجی حرومه...

تو همیشه هستی  اما ...

این منم که از تو دورم....

من که بی خورشید چشمات

مثل ماه سوت و کورم

نمیخوام وقتی تو هستی

آدم آدمکا شم...

تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست... 


 
 

خدایا نذار بزرگ شم...
نویسنده : مهدی - ساعت 11:19 بعد از ظهر روز پنجشنبه هشتم بهمن 1388
 

                          

الو ... الو... سلام

 کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

 مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

 پس چرا کسي جواب نميده؟

 يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

 خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

 بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

 هر چي ميخوای به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

 صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

 فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

 بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

 باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

 بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

 بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگينی ميکند بگو..

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

 نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوری نمي شه باهات حرف زد..

 خدا پس از تمام شدن گريه های کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهی شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا برای هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...

"پادشاه خوبان"

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست..